تبلیغات
پایگاه اشعار محمدی

پایگاه اشعار محمدی
شعر درباره پیامبر حضرت محمد (ص)

ماییم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم

دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم
اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم

وز پیکرشان دیبه دیباج گرفتیم
ماییم که از دریا امواج گرفتیم

و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیار

درچین و ختن ولوله از هیبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود

در اندلس و روم عیان قدرت ما بود
غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود

صقلیه نهان در کنف رأیت ما بود
فرمان همایون قضا آیت ما بود

جاری به زمین و فلک و ثابت و سیار

خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیم
وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم

دریای شمالی را بر شرق نشاندیم
وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم

هند از کف هندو ختن از ترک ستاندیم
ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم

 نام هنر و رسم کرم را به سزاوار

امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم
درداو فره باخته اندر شش و پنجیم

با ناله و افسوس در این دیر سپنچیم
چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم

هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم
ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم

 جغدیم به ویرانه هزاریم به گلزار

ای مقصد ایجاد سر از خاک به در کن
وز مزرع دین این خس و خاشاک به در کن

زین پاک زمین مردم ناپاک به در کن
از کشور جم لشگر ضحاک به در کن

از مغز خرد نشئه تریاک به در کن
این جوق شغالان را از تاک به در کن

وز گله اغنام بران گرگ ستمکار

 

افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

خون دل ما رنگ می ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته

رخسار هنر گونه مهتاب گرفته
چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته

 ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار

ابری شده بالا و گرفته است فضا را
از دود و شرر تیره نموده است فضا را

آتش زده سکان زمین را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را

ای واسطه رحمت حق بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را

بشکاف ز هم سینه این ابر شرر بار

چون بره بیچاره به چوپانش نپیوست
از بیم به صحرا در نه خفت و نه بنشست

خرسی به شکار آمد و بازوش فرو بست
با ناخن و دندان ستخوانش همه بشکست

شد بره ما طعمه آن خرس زبردست
افسوس از آن بره نوزاده سرمست

 فریاد از آن خرس کهنسال شکمخوار

چون خانه خدا خفت و عسس ماند ز رفتن
خادم پی خوردن شد و بانو پی خفتن

جاسوس پس پرده پی راز نهفتن
قاضی همه جا در طلب رشوه گرفتن

واعظ به فسون گفتن و افسانه شنفتن
نه وقت شنفتن ماند نه موقع گفتن

 وآمد سر همسایه برون از پس دیوار

ای قاضی مطلق که تو سالار قضایی
وی قائم بر حق که در این خانه خدایی

تو حافظ ارضی و نگهدار سمایی
بر لوح مه و مهر فروغی و ضیایی

در کشور تجرید مهین راهنمایی
بر لشگر توحید امیرالامرایی

حق را تو ظهیرستی و دین را تو نگهدار

در پرده نگویم سخن خویش علی الله
تا چند در این کوه و در آن دشت و در آن چه

برخیز که شد روز شب و موقع بیگه
بشتاب که دزدان بگرفتند سر ره

آن پرده زرتار که بودی به در شه
تاراج حوادث شد با خیمه و خرگه

 در دار نمانده است ز یاران تو دیّار

با فر خداوند تعالی و تقدس
از لوث زلل پاک کن این خاک مقدس

در دولت شاهی که در این کاخ مسدس
با تاج مرصع شد و با تخت مقرنس

پرداخت صف باغ زهر خار و ز هر خس
بر او دو جهان اندک و او بر دو جهان بس

بسیار برش اندک و زو اندک بسیار

شاه ملکان حامی دین شاه مظفر
کز او شده بر پا علم دین پیمبر

از داد نگین دارد و از دانش افسر
ماه است به چرخ اندر و شاه است به کشور

چون او نه یکی شاه در این توده اغبر
چون او نه یکی ماه بر این طارم اخضر

 وین هر دو پدید است ز گفتار و ز دیدار

با فر تو ای شاه رعیت نخورد غم
با خوی خوشت ابر بهاری نزند دم

از شرم کف راد تو گوهر ندهد یَم
جز بر در تو گردن گردون نشود خم

از مهر تو جُسته است بشر جان و شجر نم
از بیم تو کرده است قدر خوف و قضا رم

 وز هول تو گشته است تعب زار و ستم خوار

تو سایه آن ذات همیون قدیمی
پیروزگر از فره یزدان کریمی

بگزیده آن داور رحمان و رحیمی
بر خلق جهان حاکم و در کار حکیمی

از بهر پناهنده به از کهف و رقیمی
دارای عصا و ید بیضای کلیمی

هم دشمن جادویی و هم آفت سحار

این ملک خداداده خداوند ترا داد
وین تاج رسول عربی بر تو فرستاد

تا شاخ ستم را بکنی ریشه ز بنیاد
وین ملک ز داد تو شود خرم و آباد

در دولت خود تازه کنی رسم و ره داد
با تیغ عدالت بزنی گردن بیداد

 وز دست حوادث ببری خاتم زنهار

زنهار خوران را فکنی ریشه به خون بر
بیدادگران را کنی از تخت نگون بر

ای بسته دل عشق به زنجیر جنون بر
دانش بر کلکت پی تعلیم فنون بر

آن را که به کار تو بگوید چه و چون بر
ایزد شودش سوی فنا راهنمون بر

کاندر دو جهان نیست تو را جز به خدا کار

دستور خردمند تو را بخت قرین است
زیرا که امین شه و فرزند امین است

بر ملک امین است و بر اسلام معین است
پرورده اخلاق ملک ناصردین است

میراث تو زان پادشه عرش مکین است
او را به سر و جان تو ای شاه یمین است

 کز مهر تو زار آید و از غیر تو بیزار

 
خویش به رخ ما در فردوس گشوده است
عدلش همه گیتی را فردوس نموده است

 کلکش همه جا غالیه و عنبر سوده است
دین در کنفش رخت کشیده است و غنوده است

 قهرش سر بی دینان با تیغ دروده است
تا تیرگی از آینه ملک زدوده است

 

 وز صارم دین شسته و پرداخته زنگار


طبقه بندی: ادیب الممالک فراهانی،
[ سه شنبه 15 فروردین 1391 ] [ 01:33 ق.ظ ] [ نورانی شیرازی ( نصرتی ) ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آدم و نوح و خلیل و موسى و عیسى
آمده مجموع در ظلال محمد(ص)

اللّهمّ یا نور صلّ علی سیّدنا و مولانا
ابی القاسم محمد
و علی آله الطّاهرین و اصحابه العظام
و عجّل فرجهم هو حبیب الله انّه مصطفی
و انّه احمد و انّه محمود و انّه امین
و هو خاتم و سیّد المرسلین

ایمیل جهت دریافت اشعار:
ashaarreside6@gmail.com

پروفایل :
http://golhaymohamady.mihanblog.com/extrapage/1
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

 پایگاه تخصصی مدح و مرثیه